تبليغاتX
گرگ و میش من و تو

 

"…….."

 

 

چقدر از تو بنویسم خوب است؟ چقدر از تو... از عروسک های جنگ زده ی خواهرت...  از انارهای ولگرد بی مادربزرگ... از سگ های کولی آنسوی ریل... از خروسِ گلادیاتور خانه ی پدری... از گیس های سیاه... از او که رفت و بادهای سرخ وزیدند، وما همه ی کیوسک ها را گشتیم. همه ی تابستان ها را گشتیم. اما باد وزیده بود و شن ردپا ها را می بلعید.... 

نه. نه رفیق! دیگر از اینکه بگویم "خسته ام"، خسته ام. از اینکه بگویم "جنگ ما را هم زد". اصلآً انگار واژه ها بوی نا گرفته اند. دست هایم کپک زده و هیچکس در راه نیست. راهِ ختمِ به دستهاش، ختمِ به باد شد و پسراهه های کودکی را هم که گم کرده ام. و بادبان. بادبانم اکنون که با مسیر شرجی، با مسیر شن، با مسیر روسپیان شهر، با مسیر مادرانِ بی انار، با مسیر عابران لبخند، دارم پرسه می رقصم. عصبی می رقصم. و اینبار برای بیست میلیون کلاشنیکف...

ببخش رفیق! ببخش که دوباره سر باز کرده ام و دارم دیروز و هنوز و همیشه ی سرزمینی را قِی می کنم که زخمواره ی بی پدریست. کُپه ی دردی تلخ. ببخش و دست تاریکت را در چشم هایم فرو کن که از این انوار مقدس در امان نیستم. بگذار در خیابانهای تنت آشوب بپا کنم! شورش کن در خیابانهای تنم، که سر هر چهارراهم گدایی ایستاده با اناری پوسیده در مشت. و مه تا مغز استخوان رسوخ می کند..... بگذریم.

خنجر از باختر می وزد و اهواز را گرگ و میش برداشته...

 

-------------------------------------------------------------------------------------

 

راستی وحید، دیروز مادرم زنگ زد گفت انقدر گرد و خاک تو هوا هست که چشم چشم رو نمی بینه.

گفت:

کاکُل خروسمون چکیده کف حیاط.

 

"عرفان مهرآذین"

 اراک

۱۳۸۷/۲/۱۳

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

                                                "برگ اول"

               " برای گلاب دستهایت که شکوفه های هر بهار مست عطرشان شده اند"

 

                                           "تلخ ترین بهاریه ی سال"

 

 

امید که همدرد نویسان این گرگ و میش تلخی این بهاریه ناشادشان نسازد.....

بهار بنا بر آیین هر سال با دسته گلی آراسته به نیکی و مهربانی و سبزینگی میهمان خانه هامان می شود و آیین کهن گیتی صلح و دوستی را پاس می دارد و نوروز بهترین هدیه ی اوست.... با هفت سین و عطر همیشه سر مست گلهای خانگی که چون بغضی پس از فراز و فرود روزهای سرد زمستانی... دهن باز می کنند و نوید سالی نکو را می دهند.... که نوروز آمد و سفره بر چید از جلوگاه میهمانان نا خوانده ی سرما پرست.....

( وقت است که باز آییم و آیین مهتر بجا آریم)....

و نامزد نوروز که هر ساله او را در خواب می دید واز کنارش چون لبخندی نرم و سبک می گذشت.... اینبار هم خواهد گذشت.... اما با لبخندی تلخ و آشوب که نوروز در خواب نیست دیگر.... بلکه او دوشادوش سیاووش با روانی آغشته به درد و حسرت جهان مینوی را رکاب می زند.....

دیگر امسال خواب نخواهم ماند.... چرا که چاره ای جز این نیست.... خواب من جهان مینوی را ورق می زند.... دیگر امسال خواب نخواهم ماند... چرا که امسال مرده ام دیگر و شاید هیچگاه لبخندی از کنارم نخواهد گذشت... لبخندی که باد باشد... یا آتش و آب و خاک.... چه فرقی می کند؟؟

اسبم سیاه.... سگم سیا.... جنوبم سیاه.....

گفته بودم نه؟

گفته بودم که با من بوی مرداب است... نه؟.... گفته بودم که دستهای تو اگر مرهمند.... زخمهای عمیق تنم را به دست باد مسپار.... گفته بودم نه؟ ...... گفته بودم من از رفتن و وا ماندن و بی سرانجامی این قصه می ترسم ... نه؟ گفته بودم تلخی قصه ی دیروز طعم تلخی داشت و امروز قصه ای بهتر بخوان که چون خوابی آرام و بی هراس مرا به واماندگی و غربت و پوسیدگی دچار نکند.... گفته بودم نه؟

گفته بودم حالا که آمدی جانم به قربانت..... اما رفتن و فراموشی را به خاک کهنه ی درد اندود بسپار و تابستان امسال را به فال نیک بگیر.... گفته بودم نه؟

من که این همه گفته بودم... نه؟... گفته بودم.... من که از آغاز گفته بودم اگر عاشقی کنم از تحمل خدا هم خارج است..... گفته بودم.... نه؟...... گفته بودم دیگر توان چشیدن طعم تلخواژه ی رفتن را ندارم.... گفته بودم... نه؟...

من راهی هستم به سوی شالیزارهای سبز دستانت که هیچ کس معنا نکرد..... گفته بودم و می گویم که هیچ کس دست تو را معنا نخواهد کرد آنگونه که من.....

حالا ببین کجای قافله جا مانده ام؟.... ببین قافله ای که در من گذشت کجا به سر منزل مقصود خواهد رسید؟....

من هنوز همان راهم که سینه ام پر از عطر شالیزار دستهای توست..... مرا ببین.... مرا که مرده ام دیگر..... و حتی بهار هم رنگ موهایم را از یاد برده است.... و من که نوروز بوده ام.... حالا به خواب سنگین سیمرغان ره یافته ام تا بی مرگی و جاودانگی که مرداد من است را در جهان مینوی شاید باز یابم..... شاید....شاید.....

و من که نوروز بو ده ام بهار اینسال را مرده ام..... مگر دستی که تو را صاحب است..... این کوره راه خم در خم و پیچ پیچ تاریک را نور و حیاتی تازه بخشد..... حالا اگر نامزد نوروز از کنارم گذشت.... اگر گمان برد که همچون گذشته خواب هستم و خواب مانده ام..... نگویید که من مرده ام..... تا مثل آن روزهای خوب چون لبخندی نرم و سبک بخرامد از کنارم آرام آرام.... باد.... یا آتش و خاک و آب..... چه فرقی می کند؟؟؟؟

بهار فرا رسید و سال بر شما ایدون باد.... دور باد کهنگی.... دور باد مردگی.... دور باد خستگی.... دور باد زندگی.... زندگی بی تو.... بی دستهای تو.... بی چشمهای تو.... بی صدای تو.... بی لبخند تو.... بی عطر نفسها ی تو.....

                                                    "برگ دوم"

 به جنوب که تنها بهار سزاوار اوست..... به اهواز و شرجی و نفت و باروت.... که باروت سزایش نبود.... سهمش تاریخی بود که امروز ویرانه اش بجاست.... به پدر و مادرم که بچگیهایم را در زیر سایه ی سنگین خمپاره و ترکش پاسداری کردند..... به خواهرانم که مهرشان سراسر بهار است.... به رسول عزیز و صحنه های غریب تاتر( می دونم... هنوز هم پیچ و تاب دود سیگارت در نور موضعی صحنه زیباست).... به حمید مزرعه که دستم را به گرمی فشرد..... به همه.... همه ی آنان که هستند و همه ی آنهایی که نیستند..... به دوستانم ..... به همدرد نویسان گرگ و میش من و تو که صمیمانه مرا یاری کردند.... بهار بر همه ایدون باد.... دور باد زخمهای عمیق زندگی... دور باد کینه و دروغ و بد دلی..... دور باد... دور باد.... دور باد بیماری و مرگ و گرسنگی.... درو باد جنگ و خون و آوارگی.... دور باد ... دور باد.... دور باد...                                                                                  

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

                                          " برای تو ای مهربان"

دستهای تو..... یعنی جوانه های سبز مرهم.... در روزگاری که زخم بسیار است....

سپندارمذ بر دستهای پر برکت و بارانی تو مهربانوی مهربان من بوسه می زند..... و من با جوانه های سبز انگشتانت بهار خواهم شد..... سپندارمذ بر تو ایدون باد.....

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

من باختم بانو!

نگفته بودی مادربزرگ اینجای قصه ی من دربدری ست.... من که کلاغ نبودم.....

من باختم بانو..... !!!!!

من که جذام نداشتم..... داشتم؟؟

نگفته بودی مادربزرگ.....

من باختم بانو!

از این لحظه تا لحظه ای که ذهن خسته ام یاریم کند و بالا بیاورد دلم گرفته است.... دلم خیلی گرفته است.... دلم گرفته است.....

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

                          "براي تو كه دستهايت طعم و بوي كودكي مي دهد"

    

شايد… شايد اگر تنهايي را چون قهوه اي در يك شب سرد زمستاني… در فنجاني رنگين به خاطره ي انگشتانت در دست بگيرم و يك نفس بالا بكشم…. اشكم مجالي براي ليز بازي هاي كودكانه ام پيدا كند روي گونه هاي خسته ي چروكيده ام….

گفته بودم نه؟ شايد… نمي دانم…

در خواب ديده بودم يا بيداري؟

نمي دانم… چه مرگم شده؟ نكند خدا خودش را هم از من دريغ مي كند؟…

چرا خوابهايم اينقدر فريادشان بلند است؟

مگر خواب ديده ام؟ نمي دانم؟…..

شبها سگي در من پارس مي كند كه اگر در مه گم نمي شد… شايد مي شناختمش… از پوزه ي سياه كوچكش پيدا بود كه چقدر دلواپس من است…. حالا ديگر يقين دارم كه اگر در مه گم نمي شد صدايش مي كردم: سيا! سياي خسته ي من! سياي مهربون من! برگرد….بيا… نرو…. مي خواي برات سوت بزنم تا دم تكون بدي؟ ببين دستمو دراز كردم… نمي خواي دست بدي؟ سيا بيا… بپر تو بغلم… بيا با هم كشتي بگيريم….مث قديما….. بيا سيا… سيا… سيا… سيا…سيا….

شايد اگردر مه گم نمي شد… به او مي گفتم كه اسب سياه درونم شيهه مي كشد….شيهه اي به طول هفت هزار ريشتر…..

شايد اگر در مه گم نمي شد مي گفتم: همين روزها زوزه اي بر سوگ تكه هاي خرد شده ي استخوانهايم سر دهد كه صدايش عمق فاجعه را از گوشهاي خدا هم فراتر ببرد…. آه اگر گم نمي شد به او مي گفتم: ( كه خدا يه فرشته ي كوره كه فقط ما جنوبياي سياهو مي بينه…. اونم براي اينكه بشتر سيامون كنه…) مثل تو سيا…..

چه مرگم شده؟ چرا سردم است؟

يادم مي آيد زمستانهاي دور دست را كه وقتي برف… سنگين سنگين ديوارهاي كاهگلي را مي پوشاند… گرگها از خم ديوار گله را مي دريدند و چوپان خواب مهرباني مي ديد…..

سيا تو كجايي؟

شب بود و دستهاي كسي در دستم… گرم وداغ… مثل يك فنجان در يك شب سرد زمستاني… آرام بودم و رام از نژاد اسبي اصيل كه هيچ بندي نبود مرا براي تاختن دشتهاي فراخ….. انگار خواب مرا برد…. نمي دانم…. اما دستهايمان كه ميشي نبود… پس چرا گرگها به دستهامان زدند…..

تو هم نبودي سيا….

احساس مي كنم يك دسته كلاغ در سرم قيل و غال مي كنند… شايد هم توك مي زنند ديواره هاي ذهنم را….. نمي دانم….

چرا من نمي دانم؟ چيزي بر سينه ام چمبره انداخته است…. بختك كه نيست…. مار هم نيست…. چيزي شبيه بغض و خواهش… و مي دانم كه اگر منفجر شود صدايش از تركيدن تمام بادكنكهاي كودكي ام بلند تر خواهد بود…. و شايد از هفت هزار ريشتر هم بلند تر…. شايد خدا هم بلرزد… شايد در ذهن هيروشيما خاطره اي تلخ زنده شود…. شايد چوپان از خواب بپرد…شايد زمين آنقدر بلرزد كه زمستان از وحشت انبوه آب شود….. جاري شود… چون دريايي كه مه را مي خورد آرام آرام….. و از دور دست صداي آشنايي كه اگر مه نباشد مرا مي شناسد… اما من ديگر من نيستم كه بگويم سيا مراقبم باش… من به دستهاي كسي عادت كرده ام…. دستهايي كه زمستان را به آتش اهوراييشان تاب مي آورم….

گفته بودم نه؟

دستهايت در من چون خون جاريست….

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

                                          "یلدا بی تو مادربزرگ ندارد"

یلدا یک واژه ی ثریانیست.... می گویند یلدا تولد خورشید است یا به عبارتی تولد مهر فراخ.... که در این شب البرز سر به آسمان می ساید و با مهر هزار چشم و هزار گوش پیوندی دوباره خواهد بست....در این شب خورشید و ماه عشق را آوازی بلند می خوانند تا آنان که در خواب هستند همصدای بی دریغ عشق شوند....

با سپاس و ستایش به درگاه اورمزد خورشیدم را با نگارشی هر چند نا چیز می ستایم:

یک دامن انار و خاطره... بجا مانده از بچگی ... حالا دارد یلدایی می کند.... ماه که خورشید را بیابد....کافیست تا مادربزرگ قصه اش را با لبخندی بی نظیر به پایان برد..... و کلاغ آواره ی هر پایان.. دانه دانه انار توک می زند... شاید یلدای اینسال آخرین قصه باشد...

چه وسعتی دارد این عشق وقتی هزار هزار... زیر سقف خانه هاشان ماه و خورشید می شوند.... بیچاره ماه... تنها یلدا را فرصتی باقیست تا خورشید را به هزار زبان عشق بورزد.... شاید همه انارهای عالم را برایش دانه می کند... و ما مبهوت این راز سال به سال عاشق می شویم و آینه هامان برفش سنگین تر می بارد.... آنقدر که عکاس پشت ثبت لحظه ها جا مانده است و همه در عکس پیر و خاطره......

نگاه کن که جای من و تو خالیست.... شاید در ذهن لحظه ها ثبت شده ایم... شاید هم خدا عکسمان را کف دستهایش پنهان کرده است تا هر وقت دلش گرفت به عطر انار دستهامان مست شود....

راست می گفت مادربزرگ که یلدا فرصتی ست برای با هم بودن... و چه دستهایی که به هم زنجیر می شوند تا سال را هیچ زمستانی طلسم نکند....

وقتی پرچین را ترک کنیم... دیو قصه ها پشت لحظه ها نفس می کشد... نزدیکتر از یک نفس.....

دستت را به من بده... بگذار طلسم دیو شکسته شود..... بگذار عطر دستهامان تنها برای همین چند ساعتی باشد که خورشید و ماه عاشقند...

باد یا کلاغ فرقی نمی کند.... هر دو واژه واژه از دهان یلدا خواهند ربود...

گوشت را نزدیک بیاور: مادربزرگ انارها را دانه کرده است.... باید تا فرصتی باقیست سر بر دامنش بگذاریم... می خواهد خاطره ی موهایمان را چل گیس ببافد....

دستت را به من بده... امشب هم خواهد گذشت...

                               "یلدایت نوروز و نوروزت پیروز نوشین من"

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

                            صادقانه ترین ساده های من و تو

من: دانه ی گندمی بودم بر بال بلند باد... دستهای تو مرا ریشه داد و حالا گندمزاری هستم سبز....

تو: دستهای تو را باید بوسید... قلب تو را باید بوسید... تو بزرگی به وسعت آسمان... تو بزرگی به وسعت دریا... و من قطره ی کوچکی هستم که در تو گم شده ام....

من: وسعت دریای دستان تو مرا باران کرد...

تو: تو مثل دریا... من مثل ساحل...ساحلی که همیشه دریا را نظاره گر است... دریایی بزرگ..زیبا... آرام... عاشق... که روزی هزار بار پای ساحل را بو سه می زند که او را در آغوش بگیرد و از آن خود کند...

من: ساحل همیشه دریایی من! عشق یعنی هزار بار چشم تو را دیدن... عشق یعنی مست عطر دستهای تو بودن... عشق یعنی در آغوش تو مردن....

تو: عزیزکم! به پنجره ها نگاه کن که به لبخند من و تو چشم دوخته اند... و باران در اندیشه ی فاصله ی من و تو می بارد... می بارد ... می بارد.... بخواب گلم تا خواب پروان شدن ببینیم که پس از باران رنگین کمان منتظر ماست... که ما را با خود به شهر عشق برد....

من: خواب تو خود کودکیست....

تو: به هر جا که نگاه می کنم تو را می بینم آری تو را ... تویی که روحت را گوشه گوشه ی این مکان جا گذاشته ای تا مرا نظاره گر باشی... و من با اشکهایم به طرف تو می آیم که در آغوشت بگیرم... اما نیستی.. نیستی... نیستی.. و نبودنت ویرانم می کند... مثل ویرانه های جنوب که پس از سالها هنوز باقیست....

من: جنوب یعنی چشمهای کسی که صادقانه دوستت دارد!

تو: و دستهای من همه جا تو را جستجو می کند تا در موج موهایت غرق شود...

من: عشق شرابیست لرد بسته....انگشت بزن تا مست مست شوی....

تو: شرابی که هر دویمان را مست می کند تا با هم پرواز کنیم به اوج آسمان.. آنقدر برویم تا مثل یک ستاره در آسمان بدرخشیم....

من: می خواهی بروم لای موهایت پنهان شوم تا هر وقت دست در آنها بردی سرانگشتانت را بوسه بکارم؟...

تو: آخ که چقدر دلم برای نوازش موهایت تنگ شده است... دستهام برای دستهات... چشمهام برای چشمهات... لبهام برای لبهات... و روح من سرگردان است که تو را بطلبد.... و هر روز به من می گوید از این زندان فرار کن... فرار کن... فرار کن...

من: بیا فرار کنیم... بیا برویم... بیا تا حسرت نخوریم... بیا.. بیا با اسب من برویم... مادربزرگ گوشه ای از گندمزار چشم به راه است....

تو: عزیزم... اومدم دنبالت تا با هم بریم فضا نوردی... من دو تا سفینه گرفتم تا با هم بریم... یه کاری می کنی؟ برو عقب با تمام سرعتت بیا تو بغلم..... آخی! بغل کردنت چه لذتی داره... می تونم تنم رو به تنت بچسبونم تا همیشه با هم باشیم؟

من: اصلا چطور است بیایی روی کولم سوار شوی... برویم پیش خدا تا شبها برایمان لالایی بخواند... آنوقت سکوت کنیم و تنها در چشمان هم گم شویم....

تو: در سکوتت.. در نگاهت فریادیست که بودن را تجربه می کند.... از کجا آمده ای که من اینگونه بی تابتم... از آسمان.. از نور.... از کهکشان و مرا به هر سو با خود می بری...

من: من از جنس احساس توام... از دریای زلال چشمهای تو آمده ام... از سرزمین سبز دستان تو.... از قلب پر نور و مهربان تو آمده ام.....

تو: احساسم گرمای وجود تو را دارد... چشمانم چشمان تو را در خود جا داده اند.. سرزمین سبز دستانم بخاطر پیوند خوردن با دستان تو بود.... پر نور بودن قلبم بخاطر ستاره های پر نور تو بود که روزی هزار بار به من هدیه می دادی.....

من: هدیه ی من به تو یک جفت چشم و یک قلب است که هیچ کجا نخواهی یافت... چشمهام تنها تو را می بینند و قلبم تنها تو را نفس می کشد.....

تو: تنهایی ... رویا... سرما... خاطره ... ردپا... حسرت... فریاد... چهار راه.... کوچه... عشق... نگاه... دست... خداحافظ.... آخ که بد هواتو کرد....

من: سرما...سرخ... دست... گرما... نگاه... عشق... کوچه.... خلوت.... سکوت... خدا... من... تو... ماه.... درخت... زمین... پس کوچه.. نگاه...چشم... خاطره... این درختها.. این کوچه پس کوچه ها روزی عشق را فریاد می زنند....

تو: خانه... فکر... چایی... سیگار...پدر... مادر... خواهر... خانواده... گرما.. امنیت.. مهربانی... آغوش... نگران... مظطرب.. دلواپس... تو... تو... تو... تو... و تو.... عشق... محبت... وفاداری... صداقت... پاکی... ایمان... مهربانی... و تمام خوبیهای جهان که در تو خلاصه می شوند....

من: خوبی یعنی تو... مهر یعنی تو... عشق یعنی تو... صداقت دستهای تو... نجابت چشمهای تو.... خلقتیست تکرار نا شدنی.... و حالا خدا دارد به کوچه هایی می نگرد که از عبور دستهای ما... ماه را عاشق شدند....

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

 بیست و چهارم آذر ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش پاییزی!

                             پس کی تمام می شوی تو ای پاییز!

می گویند پادشاه فصلها پاییز است... اگر به چشم یک پادشاه بنگریمش... به راست و به حق است که پادشاه بی چون و چرای فصلها پاییز است..... چرا که هیچ پادشاه و هیچ حاکمی در طول تاریخ برای هیچ سرزمینی خرم نبود و تنها ارمغانش خزان زرد و آسمانی تنگ و تاریک است....

گفته بودم پاییز شگون ندارد... گفته بودم باد در پاییز جز خش خش برگهای زرد هیچ صدایی ندارد... گفته بودم هوایش دلگیر و مسموم است.....

این هم یک روز دیگر از پادشاهی حاکمی که جز سردی و بیماریهای بسیار هیچ ندارد..... و من همچنان به تو فکر می کنم و دارم لحظه به لحظه پاییز را .... این پادشاه خزان گرفته را بدرود می گویم تا زمستان که هیچ از او کم ندارد با برفی سپید فرا رسد....

اما اگر سنگین ترین برف را هم ببارد... من تنها به تو فکر می کنم که تب کرده ای از هدیه ی سرد و بی رنگ پاییز....

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

                               "برای تو که اینروزها دستهایت را کم دارم"

می دانستی دستهات زیباترین شعر دنیاست؟

و تنها من آن را از بر هستم......

و گرنه شبها چه سخت می گذشت.....

***************************************************

تو باران می شوی تا من یک کویر تشنه باشم؟

نه... اصلا من باران می شوم..... تو همان دریا باش!

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

                       سیزده آذر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش!

                                 هیچگاه از ذهنم نخواهی رفت.

دیشب شب بدی بود..... قلبم چنان تیری کشید که تیغه ی پشتم لرزید..... با همان بی پولی و سرمای پاییزی به هر شکلی بود رفتم دکتر....

دکتر گفت:رگهای قلبت باید لایروبی شوند....

در ذهنم چرخید که چه اهمیت دارد.... کارون را هم سالهاست می خواهند لایروبی کنند....

گفتم: هر وقت درد کارون درمان شد... درد من هم.......

( تو که می دانی درد من چیست؟)

گفته بودم پاییز برایم شگون ندارد.... هیچوقت نداشت.... گفته بودم هیچ روحی ندارد این سرما.... دیدی؟ دیدی آخر دربدر شدم... حالا خدا دارد به حالم گریه می کند.... دیشب مثل سالهای گذشته به شکل پروانه ای دور سرم می چرخید و بعد با ناله ای دلخراش هق هقی سر داد که خوابم آشفته شد.... ناله ای که شبیه مویه های دلسوزانه ی مادربزرگم بود....

نه تو گریه نکن......

برای من کسی گریه می کند که تمام دنیا مال اوست.....

این شهر را هرگز فراموش نمی کنم.... شهری که انسان و عشق را بلعیده است و جایش عروسکهایی با قلبهای کاغذی بالا آورده است.....

نه تو گریه نکن... ماه که گریه نمی کند...... هر وقت دلت گرفت من کنار پنجره ام .... تو آرام بخواب مثل کودکی با خوابهای شیرین....

خودت را محکم بپیچ... بعد از پاییز زمستان است.....

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

                                                             "کاش"

             "برای تو.... خودم و همه کسانی که نجابت سرزمینشان را آرزو دارند"

جهان پیر می شود. و ما همچنان محکوم صد سال زیستن در تنهایی و انزوا هستیم. شاید شبیه به سرنوشت خوزه آرکادیو بوییندیا و هزاران هزار سرهنگ آعورلیانو که در جهان پیرامونمان کم نداریم.

این خاک دارد پیر می شود. کاش سایه ی ترکتازی های این قوم وحشی و ویرانگر که جز کاشتن تخم تباهی و فساد در خاکی نجیب کاری نکرده اند از سرمان کم شود.

کاش رستمی دیگر از نجابت این سرزمین رخش می تاخت تا هیچ تورانی ترکتازی شهامت به تاراج بردنمان را نداشت.

کاش مردانمان در جنگهای اساطیری رنگ نمی باختند که امروز زنان و دخترانمان دسخوش بادی ویرانگر از سوی ترکستانهای بیشمار شوند.

کاش صد سال زیستنمان مرگی نباشد فجیع با قیل و غالی از کرکس نژادان لاشه خور.

کاش مرگ را پذیرا نمی شدیم وقتی کرور کرور هون های سفید بر ما تاختند.

کاش هرگز نمرده بودیم.

کاش هرگز باور نکرده بودیم.

کاش هرگز تلخی زهر نژادی هرزه را نوش نمی کردیم که امروز برده ی بی چون و چرای مردمی باشیم که خود به ترکان شهرت دارند.

کاش سرزمینمان را بخشش نمی کردیم که امروز خانه ها و خیابانهای این شهر زیر لگدهای اسبان نا نجیب ترکتازیهای این قوم دنیا ندیده آوار شوند.

کاش همه ی اینها .....

کاش فریب دروغزار بی حد و حصر هون های سفید ترکتاز را نمی خوردیم.

کاش خانه هایمان هنوز بوی برگ برگ شاهنامه داشت.

کاش آب این شهر به عرق آلوده ی تن مردی از تبار ترکان نبود.... قاجار مردی که ترکان را پناهنده بود.

کاش هنو ز فرصتی بود برای سفره های نان و پنیر و سبزی و ریحان مادربزرگ.

کاش نمی باختیم و سعت تیر آرش را.

کاش سرخی خون ریخته از گلوگاه سیاووش را به گیسهای بافته شده ی دخترانمان می پاشیدیم تا هیچ افراسیابی شهامت ترکتازیهای تورانی نیابد.

کاش می ماندیم و راهمان به ترکستان نبود.

کاش طعم تلخ حقیقت در دهانمان نمی ماسید.

کاش....

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

                                "برای تو به پاس تحمل خستگی هایم"


دلم برای خودم تنگ شده است... برای کودکی هایم که امروز طعم تلخ قهوه ی دستان پیرزنی را گرفته که لهجه اش در هیچ قاموسی یافت نمی شود....پیرزنی کولی تبار از کوچ بی تباری که تا لب سرد این روزها طعم دهانم را گس کرده است... ومن لرزانترین بند بازی را در پرسه های غریب این کابوسهای خیابانی با سایه های درازشان فریاد می زنم... که کاش...
از هزار تا هزار .... گنگ و مبهم... گلوله بر تنم نشسته است.... تکه تکه زیر پای عابرانی نومید و خالی...  و نگاه خیس چشمی که آخرین لحظه ها را ثبت میکند....طعم تلخ قهوه ماسیده در دهانم... رگهایم خون بالا  می آورند... و کف کودکی هایم سرخ می شوند... سرخ سرخ سرخ....
تنها جریان تند نگاه تو در من زنده است و نفس می کشد... نفسی که گاه به گاه تند و تندتر به شماره ام می اندازد... تنها نگاه تو... تو... تو...

                                        

                                                  "نوشین باد"

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

                                      برای تو که دستهایت نوید مهربانیست

صادقانه ترین سخن:

در این نابسامان شهر بی لبخند تنها تویی که صدای مرا می شنوی.... تنها تویی که روح زنگار گرفته ام را صیقل داده ای.....تنها تویی که عطر باران دستهایت را به من بخشیدی تا کویر تنم سیراب گردد....

تو دریایی خاتون من! مهربانم!

بگذار در زلال ساکت و نجیب چشمانت پنهان شوم.... بیا که دستانت را آنقدر در دست بگیرم تا که بالهایمان خاک سر تا پا فسرده ی بی جان این نا کجا آباد را بدرود گویند و آسمان را در اوج بوسه زنیم.... بیا به خاطر بسپریم لحظه لحظه ی این روزها را که عطر بودنت معجزه کرده است....بیا از یاد ببریم این شهر را که قلب سیاه و مرده اش تنها برای دروغ و کینه و حسد می تپد....من در این هوای دم کرده ی مسموم به اعتبار نفسهای تو زنده ام..... دیدن چشمان معصوم توست که مرا آرام نگاه می دارد وگرنه گذر عمر در این شهر چون شمعی در باد مرا فسرده می کرد....

در کنار تو بودن چقدر خوب است........ سنگین ترین بار خستگی هایت را بر دوشم بگذار و بدان که دستهایت معجزه می کنند.

تنها دستهای توست..... تنها چشمهای توست..... تنها حضور توست که مرا رویین تن کرده است..... دردهایت را بر دوشم بگذار چرا که رویین تنم به نفسهای تو.

 

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

                                   " برای تو بخاطر پاکی و صداقت چشمهایت "

خاتون من!

اینروزها شکوفه ها در من بهار را نوید می دهند..... بوی باران گرفته ام..... بوی دریا .... سبزه و آب ..... انار و درخت.... بوی کاجهای سبز کودکی....اینروزها دلم کوهستان ندارد....

خاتون من!

هر چه بیشتر به تو فکر می کنم دستم لغزان تر از همیشه روی کاغذ سر می خورد..... درست مثل لیز بازیهایم روی حیاط خشتی یخ بسته ی مادربزرگ که چه کیفی داشت وقتی یخ حوض را می شکستم تا ماهیان خسته ام نفسی تازه کنند.... و من سر خوش از بازیهای کودکانه غرق در فصلی سپید و یخبندان نا خواسته بهار را انتظار می کشیدم...... و امروز دستان بهاریت با نغمه های مرغان خوش آواز رنگ به رنگ در من شکوفه می زند..... راستش را بگو تو که هستی؟...... از کجا آمده ای که بودنت این قلب.... این قلب خسته و عاصی را سمج تر کرده است؟...... دستانت پیامبر کدام معجزه است که اینگونه زمهریر تنم را آفتابی گرم پوشانده است؟......

خاتون من!

پیش از اینها گفته بودم که این شهر و آدمهایش دلم را به درد می آورد به قدری که هزاران رحم دردمند هم نکشیده اند..... ولی امروز تا وقتی که در من هستی زخم نگاه و کینه ی این شهر را تاب خواهم آورد.... تا وقتی که در من هستی طلوع دل انگیز سحرگاهی دریا در من است..... همه ی فصلها بهارند و لبخند می زنند..... و چشمانم تنها در چشمان تو تکرار می شوند......

خاتون من!

از اینکه دستانم بوی انار گرفته اند..... بوی کودکی ..... بوی باران ..... بوی گندم.... بوی بهار..... بوی کاجهای سبز ....بوی کارون.... بوی شرجی.... بوی انسان.... همه از دستهای توست.... و من به تبسمهای معصومت.... به صدا و دستهای گرما بخش تو هدیه می دهم قلبی را که از گرمای جنوب هم گرم تر است...... اما.... اما تو باور نکن.... هر گاه به راست گویی هایم شک کردی ترکم کن..... آنوقت خواهی دانست که هیچ صدایی نیست که با ضرب پاهایت تاپ تاپ کند......

خاتون عزیز!

دستت را از دستم نگیری یکوقت؟..... آنوقت دود می شوم مثل دود سیگاری پر پیچ و تاب در نورهای رنگ به رنگ خیابانهای این شهر....... مثل کودکی هایم درو می شوم.... آنقدر دور که دست هیچ کدام از افسانه های مادربزرگ هم به آن نمی رسد......

آری ظلمت این شبها به درازای تاریخمان بلند است...... روشنی را از من بپذیر تا با طلوعت در هم آمیزیم. یکی شویم در شهری که هیچ کس کسی را یارای یاری نیست.

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

   این شعر تو را به یاد چیزی نمی اندازد؟ " در بندر آبی چشمانت " ؟؟

                                                     بازی در صحنه                                                

در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی ..... و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام.... می گویم میان ما چیزی نبوده است ..... تنها برای اینکه از دردسر به دور باشیم.... شایعات عشق را با آن شیرینی تکذیب می کنم ...... و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم.... احمقانه اعلام بی گناهی می کنم..... نیازم را می کشم بدل به کاهنی می شوم..... عطر خود را می کشم و .... از بهشت چشمان تو می گریزم.... نقش دلقکی را بازی می کنم عشق من.... و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم..... زیرا که شب نمی تواند..... حتی اگر بخواهد.... ستارگانش را نهان کند.... و دریا نمی تواند حتی اگر بخواهد.... کشتی هایش را......

                                                        "نزار قبانی"

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

هميشه بعد از خواندن اين شعر چشمانم مي سوزد...

............................

با اين غروب از غم سبز چمن بگو

اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو

انديشه هاي سوخته ي ارغوان ببين

رمز خيال سوختگان بي سخن بگو

آن شد كه سر به شانه ي شمشاد مي گذاشت

آغوش خاك و بي كسي نسترن بگو

شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير

اي باد نو بهار ز عهد كهن بگو

آن آب رفته باز نيايد به جوي خشك

با چشم تر ز تشنگي ياسمن بگو

از ساقيان بزم طربخانه ي صبوح

با خامشان غم زده ي انجمن بگو

زان مژده گو كه صد گل سوري به سينه داشت

وين موج خون كه مي زندش در دهن بگو

سرو شكسته نقش دل ما بر آب زد

اين ماجرا به آينه ي دل شكن بگو

آن سرخ و سبز سايه بنفش و كبود شد

سرو سياه من ز غروب چمن بگو

 

                                         ه.الف.سايه   " هوشنگ ابتهاج "

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

          افسوس که بیهوده فرسوده شدیم................ وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم

                                                 "نامه ای به کودکی"

کودکیهایم کو؟.... ستاره ی کودکیهایم کجا غروب کرد؟.... کدام شب مرا از سرزمین پر وسعت کودکی ربود؟.... چند سال دارم که اینگونه مادربزرگ را فریاد می زنم؟.... می دانم مرا دیگر نمی شناسی.... آنقدر زشت و سیاه شده ام که میلیونها سال نوری با تو فاصله دارم.... مثل فرزندی نا خلف در سرزمینی که در حقش مادری کرده است..... اما بگذار دلواپس باشم..... حسرتی باشم.... بگذار هزار بار دیگر کاغذ بنویسم.... بگذار در این تنهایی کسی که تو را ندارد با گریه به خواب رود.... بگذار نترسم و بگویم که چه هستم..... که هستم..... کجا گم شده ام..... آه بگذار حالا که از تو دورم یادگارهای کهنه ات را نفس بکشم..... من از تو یک چیز می خواهم: مرا به خود بپذیر.... مرا با خود ببر.... هر گاه در خواب بودم به خوابم بیا..... دستم را بگیر به کوچه های کودکی ببر و در قلبم یادگارهایی بکار که اینروزها وقتی گیس سفید می کنم مانع ازدوری من به تو باشند.

کاش هیچوقت بزرگ نمی شدم..... آنوقت مادربزرگ هم نمی رفت..... دیوارهای کاهگلی زیر هجوم وحشیانه ی باد و باران کمر خم نمی کردند..... درخت انار خانه ی اجدادی از یاد نمی رفت و ماهیهای حوض خانه ی مادربزرگ مرا از یاد نمی بردند.... اینها تمنای من به شبی سیاه و تاریک است که فقط یک لحظه لبخند تو را ببینم...... لبخند کودکی که در پستو های پر پیچ و خم خانه ای پیر انارهای سرخ را بر تور دامن سفید دختری گونه سرخ دانه می کرد.

افسوس که ندانستم کجا سرگرم شاپرکها شدم..... من کجا از یادت رفتم؟..... فریبم مده به دنیایی متمدن و شلوغ..... می بینی چه بر سرم آمده؟...... دستانی که بادبادکها را درس پرواز می داد امروز مگسی را هم نمی پرانند...... ( آنروزها رفتند؟ آنروزها ی خوب؟ )..... چه بی مهابا به پیش می رفتم..... زندگی برایم هیچ مرزی نداشت.... مثل پرنده ای که وسعت آسمان را بال می زند..... هر چیزی برایم تازه بود مثل کشف یخ در آغاز بشر..... شبها در خوابم بادبادک بود و پروانه های رنگ به رنگ.... و امروز قدیسانی به روشنی مهتاب که دستانشان بوی انار نه...... بوی دشنه ای آغشته به خون هزار سال کودکی می دهد.... کاش متولد نمی شدم..... لااقل در چشمان پیرزنی خسته از عشق جا می ماندم.... خاتونی که هشتاد سال عشق بی چون و چرایش را به دوش کشید و دم نزد..... اما من آنقدر بزرگ شده بودم که چشمانش توان وسعت زشت و بزرگم را نداشت.

تو خوب می دانی من چه می گویم..... هنگامی که از تو دور می شدم لبخند می زدی..... درست مثل کودکیهایم گونه هایت چال می افتاد و لبخند می زدی..... لبخند بزن تا از پشت پرچین هراس کودکیهایم را بنگرم که می خندند...... و من چه گریانم از آرزوی محال در تو بودن...... کاش خنده ات را بخندم....

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

عقده هاي فراموش نشدني خان قاجار

 

چندي پيش مروري داشتم بر تاريخ عهد قاجار... سلسله اي كه هيچ از حمله ي وحشيانه ي تازيان كم نداشت... سايه شان به يك اندازه بر خاك اين سرزمين گسترده است... يك آغا محمد خان قاجار كافيست تا خاك سرزميني هر چند بزرگ را به توبره بكشد و به خون ميليونها انسان بي گناه بيالايد... ايران در طول تاريخ هميشه دستخوش بادي ولنگار بوده است... هر كس از هر جايي كه آمد چنگي انداخت و تكه اي از سرزمين نقش و نگاران را با خود برد... اما پرسشي تلخ؟... اين موجودي كه هيچ از شرافت و انسانيت نمي دانست از كجا و چگونه بر سرزمين انسان دوستي چون ايران ( منظور گذشته هاي دور ايران است ) حكمراني كرد؟

من به پاس آن روزهاي رنگين و آن روزهاي خوب و به عنوان فرزندي كوچك از سرزمين آل و پري مختصري از تاريخ ننگين قاجار را به رشته ي تحرير مي كشم... اميد كه اين وطن دوباره وطن شود.

 

آغا محمد خان يا آقا محمد خان قاجار؟

 

بله حقيقت دارد... آنچه كه مسلم است خواجه ي قاجار اگر آغا محمد خان نمي شد و آقا محمد خان باقي مي ماند... پادشاه هم نمي شد... و اگر هم مي شد اينگونه بي رحم و سفاك نمي شد... او هم مي توانست چون بسياري از حاكمان اين سرزمين پري رويان و گلچهرگان را به جنگ و خون و خيانت ترجيح دهد... بدون شك آغا محمد خان با از دست دادن عضوي كه بسياري از حاكمان ايراني از ديروز تا امروز اسير و برده اش بوده اند دچار عقده هاي بي حد و مرزي مي شود... از جمله فرمان كور كردن مردان بسياري از شهر هاي ايران ( كرمان ) و تجاوز به زنان باردار و دختران باكره و اخته كردن پسران خرد سالي كه هيچ گناهي نداشتند... اما چه عاملي باعث خواجگي آغا محمد خان قاجار شده بود كه اينگونه بي رحمانه عقده هاي درونش را تسكين مي بخشيد؟

در كتابهاي تاريخي عهد قاجار خواجگي آغا محمد خان پنهان مانده است و چگونگي آن سوالي است بي پاسخ... نويسنده ي كتاب روضه الصفا كه يكي ازكتابهاي تاريخي آن زمان است بطور نا مشخصي چگونگي آن را شرح مي دهد: " عليشاه كه اسم ديگرش عادل شاه بود آغا محمد خان را در سن هفت يا هشت سالگي ( مجبوب ) كرد "... در فرهنگ مصور عرب مجبوب از ريشه ي ( اجب ) گرفته مي شود كه در زبان عربي به شتري اطلاق مي شود كه كوهانش را بريده باشند و در اينجا به مردي كه طبق دستور حاكم ( عليشاه ) آلت تناسلي اش را قطع كرده باشند و اين در قديم يكي از انواع مجازات بوده است... در كتاب روضه الصفا دليل خواجگي را شرح نمي دهد كه عادل شاه براي چه و چگونه آغا محمد خان را خواجه مي كند... اگر بخواهيم به تاريخ رجوع كنيم خواهيم ديد كه عادل شاه قصدش از اخته كردن آغا محمد خان نسل كشي نبوده است... چرا كه حسين قلي خان برادر آغا محمد خان را خواجه نمي كند... پس نمي توان گفت كه عليشاه كمر به انقراض نسل محمد حسن خان رييس طايفه ي ( اشاقه باش ) و پدر آغا محمد خان بسته بوده است... اينها همان سوالات پنهان و هميشه سر بسته ي تاريخند... يا به عبارتي مي توان گفت: هر حكومتي تاريخش را آنطور كه مي خواهد مي نويسد و پر از رازهاي سر به مهر.

يك مورخ انگليسي ( سرهنگ گلد اسميت ) مي گويد: آغا محمد خان قاجار در زد و خورد با سربازان محمد خان سواد كوهي حاكم مازندران مجروح گرديد و خواجه شد... بله ممكن است... چرا كه بسيار جنگجويان بوده اند كه در ميدانهاي كارزار بر اثر ضربت شمشير يا تبر خواجه شده اند اما بر اساس مستندات تاريخ اگر آغا محمد خان قاجار در جنگهايي كه داشته و بخصوص در جنگ معروف قريه ( تنگ سر ) كه در تاريخ هزار و صد و هفتاد و پنج هجري قمري اتفاق افتاده خواجه شده ياشد يك سوال پيش مي آيد آنهم ازدواج اوست... حتم دارم مي پرسيد او كه خواجه بوده است پس چگونه مي توانسته ازدواج كرده باشد... تاريخ ثابت كرده است     كه در گذشته هاي دور بنابر رسمها و سنتهاي ديريني كه از دير باز در مشرق زمين بوده است... پسران در سنين كم ( نوجواني ) زن مي گرفتند و دختران در سنين كم تر به خانه ي شوهر مي رفتند... با اين تفاسير آغا محمد خان قاجار كه متولد هزار و صد و پنجاه و پنج هجري قمري بوده است در آن تاريخ زنان و فرزندان بسياري داشته است... چرا كه او مردي بيست ساله بوده و نمي توان باور كرد كه در آن تاريخ مجرد زندگي مي كرده است.

تیلور طامسون انگليسي بر اين باور است كه آغا محمد خان بعد از عشق ورزيدن به دختر شيخ علي خان زند و بدون بجاي آوردن مراسم عقد و... و پنهاني به  زفاف رفتن آن دو باعث مي شود كه شيخ علي خان زند بعد از به چنگ آوردنش دستور دهد و خواجه اش كنند... چرا كه اين كار جنايتي بوده است بس بزرگ.

اما هيچ كدام از اين روابات دليلي بر بي رحمي موجودي چون آغا محمد خان نمي تواند باشد... آيا مي توان پذيرفت كه به خاطر خواجه شدن اين همه جنايت در طول تاريخ مرتكب شود؟... آيا مي توان پذيرفت كه بخاطر از دست دادن يك عضو بي مصرف و دنيا فريب زنان و دختران و پسران و نوزادان را كور و اخته كند؟... آيا نمي توان گفت او انساني پر از عقده هاي شهواني بوده است؟... و چون نمي توانسته بسان حاكمان ديگر ميان زنان  و دختران و حتي پسر بچه ها بغلتد دست به چنين فجايع ننگيني در طول تاريخ زده است؟

بنابر روايات تاريخي كه از دوران عهد قاجار باقيست او در جنگها و حملاتي كه به شهرها ي اطراف و مركزي داشته است هزاران كودك را كور و اخته... زنان را به بردگي و مردان را به دار آويخته است... او به ياري خيانتكارهايي كه در طول تاريخ ايران بسيار بوده اند و هستند چون حاج ابراهيم كلانتر و ...هر فريادي را در نطفه خفه مي كرد و مردان بزرگي چون لطفعلي خان زند را بعد از نبردهاي بسيار به طرز فجيعي به قتل مي رساند... او به انتقام از نادر شاه افشار كه تا زمان حياتش جرات نفس كشيدن را از خاندان قاجاريه سلب كرده بود... دودمان خاندان نادر را به باد مي دهد... ( در تاريخ آمده كه آغا محمد خان بعد از به پادشاهي رسيدن و قدرت به دست گرفتن... فرمان مي دهد تا قبر نادر را بشكافند و استخوانهايش را به زير پله هاي ورودي كاخ گلستان واقع در تهران دفن كنند تا هر روز بتواند از روي آن پله ها گذر كند و برنادر و خاندانش تف و لعنت بفرستد و همچنين دستور داده بود كه سربازانش هر صبح بر روي پله ها ر‌ژه بروند )... به جرات مي توان گفت كه اين فرزند نا خلف سرشار از عقده بوده است و چه تاريخ نكبت باري براي اين سرزمين ورق زد... هر چه نياكان و اجداد اين خاك كاشتند او و امثال او به آنش كشيدند... اين جزيي تغيير ناپذير در زندگي حاكمان است... و اينكه چرا مردم ايران در برابر اين همه ظلم و جور سكوت كرده بودند دليلش روشن است... حاكمان هميشه براي حكمراني بر احساس مردم تكيه مي كنند نه بر عقلشان... مردم هميشه بنده ي زر و احساسشان هستند... و آغا محمد خان اين را خوب مي دانست... او انساني زيرك و با هوش بود... رگ خواب اين مردم را بدست آورده بود و با سياستي مردم فريب حكمراني مي كرد... هميشه همين بوده است... ( مردم از هر طرف كه باد بيايد چون پرچمي به حركت در مي آيند ) اين يعني فاجعه.

 

يكي از خونبارترين جنايتهاي تاريخ

              

 يكي ديگر از جنایتهاي ننگين آغا محمد خان قاجار قتل ناجوانمردانه ي لطفعلي خان زند... بهترين شمشيرزن شرق بوده است...لطفعلي خان زند كه يكي از بازماندگان زنديه بود پس از به پادشاهي رسيدن آغا محمد خان دست به شورشهايي زد كه در نوع خود بي سابقه بود... او هزاران تن از سپاه قاجاريه را به خاك و خون كشيد و بر اين باور بود كه اين سرزمين اگر به دست زنها سپرده شود بهتر است تا به دست يك خواجه ي بي اصل و نسب... آغا محمد خان كه ديگر از اين جوان زنديه خونش به جوش آمده بود دستور داد او را زنده دستگير كنند و نزد او بياورند... سرانجام در نيمروزي گرم و روشن به ياري خيانتكارهايي چون حاج ابراهيم كلانتر... محمد علي خان و ... در پيكاري سخت و طاقت فرسا به شكل ناجوانمردانه اي لطفعلي خان زند را از پاي در مي آورند و به نزد خان قاجار مي برند... آغا محمد خان كه هنوز كينه ي خاندان زنديه را به دل داشت دستور مي دهد جلاد با جسد نيمه جان لطفعلي خان كاري را بكند كه در تمام اين سالها نتوانسته بود و بعد از اجراي اين عمل شنيع دستور مي دهد با دو دست چشمهايش را از كاسه بيرون بكشند و جسدش را به دروازه ي شهر بياويزند تا درس عبرتي باشد براي آيندگان... آيندگان؟

 

آسياب به نوبت

 

حاج ابراهيم كلانتر بعد از خيانت به نزديكان خود ( لطفعلي خان زند ) و بعد از چند سال خدمت خالصانه به خاندان قاجار... به دستور آغا محمد خان پسر خردسالش را اخته مي كنند... دخترش را به پست ترين موجودات مي بخشند... به زنش به شنيع ترين شكل تجاوز مي كنند... ( آنكس كه به وفادارترين يار خود خيانت كند پس يقينا به ما هم خيانت خواهد كرد ).

 

مرگ بي افتخار

 

انسان چه موجود عجيبي است... زماني كه قدرت دارد دنيا را مي خواهد بدرد... و در زمان ضعف در مانده و مظلوم مي شود... آغا محمد خان پس از جنايتهاي بسيار شبي از شبهاي پر ستاره در چادري تاريك و آغشته به بوي عقده هاي بي درمان به دست پيشخدمتهاي خود كشته شد... درست به دست كساني كه در نظر قدرتمندان هميشه حقير و نا چيزند... اين سرنوشت بسياري از حاكمان بوده است... بهر حال روزي شيشه ي عمر ديو شكسته خواهد شد.

نتيجه گيري

 

مرگ بي افتخار فرجاميست براي حاكماني چون ضحاك صفتها... معتصم ها... چنگيز ها... و آغا محمد خان قاجار كه بعد از چندين قرن هنوز كه هنوز است عقده هايش در رگ و پي اين سرزمين ريشه دارد و جوانانش را بي پشت كرده است... ( دريغا از ايران كه ويران شود )... و مادرم زمين... چه غريبانه در انتظار بابكي خرم دين گيس سفيد مي كند... درد ناكتر از اين هم مي شود؟

PAST LINK
 WRITE BY   وحید فقیهی  | 

"برای تولدی دیگر از فدریکو گارسیا لورکا که عاشقانه ماه را دوست داشت"

... به شبهای ماه رنگ عرفان که با لورکا ورق خورد ...

لورکای