"برای فردخت مهربانم"
تو آمدی با یک بغل عشق و حماسه..... با یک سبد اطلسی و مهر.... شور... امید... بهار.... و انارها در من که دوباره شکوفه دادند....
از پیش معلوم بود.... چیزی شبیه به یک احساس.... چیزی برای باور..... که چشمهای تو خود فرداست.... خود همیشه است.... که دستهای تو معجزه ایست برای قرنی که انسان گم و گور و مرگ می شود...
دیگر تن داده بودم به هزار توی خاکستر و پود که موش و گنجشک و کلاغ و مترسک هیچ احساسی را بر نمی انگیختند و تنها نفیر گلوله بود که باد بر تنم می نشست.....دیگر تن داده بودم... حتی به صدای زخم یک تبسم که لبهای حریص از فتح سیگارم را عفونی کرده بود...... همه چیز درد داشت.... و پرواز در خواب رویای تلخی بود...
تیر باران کدام صدا بود آن کلاغ؟
پر کلاغی ترین حرفها به سر انگشتی پر بود که آسمان بالا سرم پر میشد از کلاغ پر... و انگار آخرین حرف بازی بود...
دیگر همه ی راه کوره ها را گشتم.... سوراخ به سوراخ.... عمق به عمق.... گلوله به گلوله..... غازهای وحشی این را خوب می دانند وقتی در هوایی مه آلود پر به پرواز می گشایند.... و گلوله تنها صدای آشنایشان است..... و گنجشکها ی این مزرعه بر شانه های تکیده و تیر باران شده تکیه نخواهند کرد..... درست همان هنگام بود که گندمزار خوشه هایش سست و بی رقص بود، تو آمدی.... با آینه ای در دست و دریایی آرام که باد گیسوانت را گره می زد..... آفتابی در نگاهت که سالخورده ترین لحظات را جوان کرده بود.... و جاری چون کارون که هنوز هم دلش هدیه می خواهد...... تو در من فریاد را زنده کردی.... و امروز آسوده ام، چراکه بیش از همه ی عمر کسی در من نفس می کشد، نفسی که آغشته به بوی باران و خاک و عطر نرگس است.
گلهای باغچه ام اینک بهار بهارند. و کاج درونم که سالها سبزینگی را از دست داده بود، سبز و شادمان سرود آزادی می خواند. آزادی خورشید که در من چون نوری گرمی بخش عبور کرده است. حالا دیگر کودکان بی پناه هم لبخند می زنند. حتی آنان که به خاطر یک قرص نان طناب دار کابوس زندانشان است.
با تو دیگر نه جنگ هراس دارد نه طاعون و مرگ. تاریخ در نگاهت شوکت روزگاران بهاریست. و هر نوروز یعنی جاودان لبخند تو.... هفت سین های هر سال را به حرمت دستهای تو تازه نگه می دارم.
تو عبور بهاری در من.
دلم می سوزد.... نه برای خودم... برای آنها که فکر می کنند زندگی به طرز معجزه آسایی ساده است.... برای آنها که دنیا را فقط با معیارهای کوچک مغز خویش می سنجند.... برای آنها که در این دنیای بزرگ و وحشتزا تنها طعمه ای هستند در چنگال نا اهلان.... دلم عجیب می سوزد....
( بعضی ها فکر می کنند خیلی زرنگ هستند و پیش خود می گویند عجب اسبی را رام کردیم، و یقین دارند که تا پایان راه سوارند)....
اما گاهی وقتها اسبها هم سوار خویش را زمین می زنند... و اگر اسبها عملی را مرتکب نمی شوند، تنها به این خاطر است که نجیبند و در دل به حقارت تو می خندند.... پیش خود می گویند بگذار فکر کند که ما نمی فهمیم... اما ما که می فهمیم این نادان همیشه مغرور را یاری می دهیم تا خودش به شرم شرمگینی تلخ شود... آنگاه که همه چیز تمام شود تازه خواهی فهمید که اسب تنها دوستی بود که دیگر هیچگاه نخواهی یافت.... و آنروز دیگر خیلی دیر است.... همین.
و تو انگار کن هرگز که نبوده ای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را چنین حقیر نینگاشته ام.....
"عباس معروفی"
نعت ا... لاریان هم رفت.... سکوت می کنم به حرمت روحش و سالهای رنج و تلاشش بر صحنه های تئاتر.....
امشب آخرین اجرای آژدهاک است.... صمیمانه از دوستان و یاران خودم در این سه ماه سپاسگذاری می کنم که تمام رنجها و سختیها را به جان خریدند و هیچ نگفتند..... دستان پر مهرتان را بوسه می زنم و امید که صحنه تا همیشه صداقت و پاکیتان را به خاطر بسپارد.....
مهناز فردین
شیما جانقربان
مهدی حسامی
امید خسروی
رویا خسرو تاج
فریاد شبانی
پژمان مهرآذین
ماندانا محمودی
فردریک گالستانیان
رسول حقجو
محمد رضا نکوفر
عباس بندقیری زاده
"نامه ی فروغ فرخزاد که سالها پیش برای دفاع از زنان ایرانی نوشته شد و امروز توسط همین زنان ایرانی از یاد رفته است، و حتی یادی از او نمی کنند و گاه می بینیم که او را به القاب...... نسبت می دهند. و من دلم نیامد که این نامه را به خوانش دوستان نسپارم. چرا که فروغ، فروغ شعر و زن بود."
فروغ فرخزاد: آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آنها با مردان است. من به رنجهایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بیعدالتیهای مردان میبرند، کاملاً واقفم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها به کار میبرم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیتهای علمی و هنری و اجتماعی بانوان است.
مرگ من سفری نیست
هجرتی است
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر مردمانش
خود آیا از چه هنگام این چنین
آیین مردمی از دست بنهاده اید؟
پر پرواز ندارم
اما دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ماهتاب پارو می کشند
خوشا رها کردن و رفتن
"احمد شاملو"
نامه ی دوم به پاریس
پاریس!
زندگی با آدمها گاهی وقتها آنقدر حوصله ی آدم را سر می برد که دلت می خواهد فرار کنی.... بروی یک جای دور.... که دست هیچ کس به تو نرسد.... زندگی با این نفسهای مسموم و زشت اندیشه کار دشواریست.... همانطور که تو به من نگاه می کنی بی هیچ حرفی.... و شاید در دل مرا بستایی... و شاید هم از نگاه تو من جانور احمقی باشم با دو دست و دو پا که دهانم مدام باز و بسته می شود و واژه هایی چرت و خالی و بی ارزش بیرون بریزد که برای تو هیچ جذابیتی نداشته باشد و هیچ بویی را به مشامت نرساند..... گاهی وقتها دلم می خواهد برای مدتی هم که شده جایت را با من عوض کنی.... تا هم تو طعم تلخ زندگی با آدمها را بچشی.... هم من برای لحظاتی به آرامش بی انسان زیستن برسم...... دلم گرفته پاریس!
تلخ تلخم.... کاش می شد حرف بزنی و اینقدر نگاهم نکنی..... کاش حرفی می زدی از جنس خوابهای رنگینت.... مثل زمانی که خوابی و پلک چشمت می پرد و من می فهمم که خواب می بینی... یک خواب سگی زیبا.... بی هیچ دروغی.... بی هیچ اندیشه ی لزجی که آدمها اینروزها دچار آنند.....
دلم می خواهد به من نگاه کنی بی هیچ حرفی... بی هیچ سخنی.... چراکه نگاهت پاکتر از هر نگاه مسموم این آدمهاست.... آدمهایی که فقط تو را برای استفاده می خواهند.... و چشمشان... گوششان.... زبانشان... آغشته به بدیها و زشتیها و توهین و تحقیر آماده است..... می دانم که تو می دانی من چه می گویم.... شاید تو فقط بفهمی که این دنیا هیچ ارزشی ندارد.... و تو خوب می دانی که چه کس خوب است و چه کس بد.... آنکه بد است خالی خالیست.... و آنکه خوبست هیچگاه در حقت بدی نخواهد کرد..... و تو این را از نگاهش خواهی فهمید.... از بوی بدنش.... از بوی ذهنش... و آنکس که خوبی می کند گاه برای بی خودیشهایش تلاش می کند... گاه برای خود خوبی.... و تو این را خوب می دانی که خوبیها چه اندازه پاکند و چه اندازه نا پاک.... پس تو به من بفهمان با همان نگاه بی صدایت... با همان سری که به چپ و راست می بری.... با همان آرامش بی ریایت...
پاریس!
زندگی را آنگونه دیده ام که اگر جای تو بودم تا ابد سکوت می کردم.... و بجای هر پارس زوزه می کشیدم در خودم.... در وجودم.... در بغضهای درونی ام.... و دلیلش را به هیچ کس نمی گفتم..... کاش میشد برای هر چند لحظه ای کوتاه تو من میشدی و من تو.... آنوقت دیگر هیچ انسانی برای مغزش قصه های دروغین نمی نوشت... نمی بافت.... نمی دوخت... و هیچ کس برای دیگری لباس نفرت تن نمی کرد.... و هیچ کس حریم خانگی را نمی شکست.... اینست با آدمها زیستن.... با بخار مسموم نفسهایی که تو را یا به قعر تاریکی می کشاند یا به بیراهه های گنگ و مبهم و تاریک....
کاش راهی برای فرار از این هیاهوی متعفن وجود داشت.... آنوقت یقین داشته باش که تو راهنمای راه من بودی برای فرار از زندان پر وحشت و پر کینه ی این آدمهای دروغین و خالی و بیمار و بی مصرف.....
می دانم امشب هم تا صبح بیداری و پاسدار آیین خانگی..... وقتی صبح شد امن ترین جای دنیا را برایت مهیا می کنم تا با خیالی آسوده بخوابی......
پاریس!
پاریس خوبم!
تو میدانی که من چه می گویم.... از چشمهایت می فهمم که چقدر حرف داری برایم.... کاش می توانستی حرف بزنی... کاش می توانستم زبانم را به تو قرض بدهم... کاش میشد.... کاش همه ی نا ممکنها ممکن میشد... تو خوب می دانی که من چه وقت آرامم و چه وقت آشوب.... از نگاهت این را فهمیده ام.... هنگامی که روی کاناپه دراز می کشی و با نگاه پر حرفت به من زل می زنی و وقتی کنارت می نشینم سرت را روی پاهایم می گذاری می فهمم که می فهمی قلبم برای چه می تپد.... و برای چه تیر می کشد.... مهره های کمرم داغ می شوند... دستم را گاز بگیر.....اما تو با وفا تر از این حرفهایی.... می دانم و یقین دارم که تو هیچگاه دستم را گاز نمی گیری.... و با شهامت گلویم را به دندانهایت می سپارم و به آرامی به خواب می روم..... تو تنها معتمدی برایم...... اینروزها به هر دستی .... به هر نگاهی.... به هر حرکتی مشکوکم.... جز به تو..... به نگاهت.... دستهایت.... دندانهایت.... صداقت را تنها در تو می بینم.... صداقتی که پاک است و زلال و بی دغدغه.... هنگامی که در را باز می کنم... تنها تو هستی که به پیشوازم می آیی با دستهایت که تازگیها به سینه ام می رسند و این یک دنیا می ارزد.... حتی اگر هزار سال هم بگذرد می دانم که به هنگام آمدن به خانه کسی هست که مرا از یاد نبرده است..... و اگر هزاران سال هر روز و هر شب این اتفاق بیفتد هیچگاه خسته نمی شوی و تکرار برایت معنی ندارد...... چرا که دوستی و دوست داشتن را آنگونه باور کرده ای که هیچ انسانی نکرده است.....
پاریس!
ترا به خدا روزی نرسد که تو شبیه ما آدمها بشوی..... نه.... حتم دارم که نمی شوی... چرا که پاکتر و بی دروغتر از ما هستی... نگاهت عشق است و بیداری..... و وقتی کنارت هستم ایمنم از هر گناه و ترسی.....
تو خوبی..... کاش آدمها می توانستند از تو یاد بگیرند که بی دریغ باشند در غمها و شادیهاشان.... کاش همه می توانستند از تو یاد بگیرند که دوستی تنها یک نگاه صادقانه است و دوست داشتن دندانیست تیز و برنده اما نه برای دریدن....... کاش می فهمیدند پاریس.....
من و تو هم روزی پیر می شویم..... مثل همه ی آدمها.... اما ما که می دانیم.... خیالمان هم راحت است.... ما دوستی را رعایت کرده ایم..... آنان که دریدند و نیشخند زدند و به مضحکه گرفتند روزی خواهند فهمید..... و آنروز ما فقط نگاهشان می کنیم.... مگر نه پاریس!........
روزی خواهد رسید... نی دانم کی.... اما می رسد بی هیچ چون و چرایی و به من لبخند خواهد زد..... می دانم... می دانم.... می دانم.... زنگار بسته ام و دیگر هیچ دستی صیقلم نخواهد داد..... می خواهم همه ی روزهایی را که در راهند با هم به درون کشم.... چرا که دیگر صبوری را از یاد برده ام..... می خواهم هر چه زود تر به هر آنچه می خواهم برسم..... و به روزهای رفته نفرینی بفرستم که گوش تاریخ از فریادم زنگ بزند..... و تا ابد مرا در صفحاتش تکرار کند.... که من من بودم و هیچ نبودم.... و هیچگاه نمی خواهم مردمی که مرده اند از من یاد کنند.... روزی خواهد رسید..... مثل بوی نوروز و بهار که تنها در روزگار کودکی به مشام می رسید به مشام می رسد..... من آماده ام تا رسیدن روزی که هیچ انتظاری از آن ندارم.....
دیوی که واقعا دیو نبود..... اینست حکایت بی چون و چرای اژدهاک..... و ما هم.....
(من که نخواسته بودم دیو باشم)....
سکوت می کنم تا لحظه ی رسیدن.... تا امیدی دور هر چند دور دست..... اینروزها پر از تشویش و دلهره است.... روزهای سخت تاقت فرسا.... روزهایی که رودررویمان پیر می شوند و ما با چشمانی ملتهب خیره به آنها دوره می کنیم شب را... روز را.... و امروز را که نمی دانیم پایانش چیست..... و دیوی که بی گمان دیو نبود و نیست و نخواهد بود لحظه به لحظه جوانیش را به باد می دهد ....و دماوند چه بی رحمانه رهایی اش را دزدیده است و زنجیرهایش چه سر سختانه روزگارش را محکوم کرده اند..... اینست فرمان یامای پادشاه.... دربندش کنید... چرا که او دیو است و ما می خواهیم که دیو باقی باشد....
خسته.... خسته.... خسته.... فرسوده.... روز به روز..... لب آستینمان خیس از بغض کارون.... پس چرا تمام نمی شود.... چرا من؟ چرا تو؟ چرا ما؟
شاید گنگ نوشتم.... اما اینبار روزگارم گنگ است... و پر از تشویش و هزار توی این قصه ی بی پایان.... یادم آمد! گفتم به دو چشم اعتماد کن.... حتی اگر دو چشم یک پرنده باشد یا منفورترین حیوان.... اما اعتماد کن.... آنوقت او برای تو می شود همه کس.... تو برای او همه ی دنیا.... این بود تمرین امروز ما... تمرین روزهای زندگی.... زندگی شاید همین باشد... شاید.... شاید..... تا روزی دیگر لبخند بزن و به روزگار خالی از روشنی و دادگری و مهر بیندیش.... چرا که زندگی فرصتگاهی ست برای من... تو... ما.....
آن روز که یامای پادشاه پا به زمین ما گذاشت فراموشم باد.....
آن روز که پدر مرزبانم باده ای سرخ به او پیشکش کرد و یامای باده نوشیده ی بسیار نوشیده او را دو پاره کرد تا بنگرد که خون سرخ تر است یا باده.... و مرا که به او گفتم اندوه بر تو باد که خانه های ما را به اندوه آکندی.................................
و مرا که می بردند دیدم که خانه های از چوب ساخته ی خوب ساخته ی ما آتش گرفته بود.... آتش گرفته بود..... آتش گرفته بود....
اژدهاک نوشته ی بهرام بیضایی را اینروزها مشغول تمرین هستم..... شاید...... روزگاری تسکین یابم..... نه از درد زمانه.... نه از بی وفایی روزگار.... نه از خستگی ها.... نه از رفتن و دوری و تنهایی.... اینروزها عجیب به دلتنگیهای کودکانه ام می اندیشم.... و به روزگارانی که شیرین بود.... همین.....
نمی دانم چه بگویم...... دیگر حرفی برای گفتن ندارم.... شاید همین روزها انگشتانم را از ریشه قطع کنم تا برای همیشه کاغذهای دفتر چه ام سرخ و بی حرف باشد.... تا دیگر هیچگاه نتوانم بنویسم..... تا دیگر تمام شود این روزهای لعنتی.... دیگر حتی به کودکیهایم نمی توانم بیندیشم..... به کاجهای سبز..... به کارون.... به شرجی.... به کوچه پس کوچه های خاکی و فنگ بازی و...... اصلا نمی دانم چه بنویسم که خالی شوم... فریاد شوم.... یا اصلا بمیرم..... به دل نگیرید این حال و روز را.... این حرفهای بی ارزش تکراری حال بهم زن را..... من گیج و گم و مبهوت شده ام..... من خسته ی روزهایم شده ام.... حسرتی یک ذره فریاد.... اندوهگین یک لحظه کودکی..... نمی دانم... نمی دانم.... نمی دانم..... دیگر معنای خستگی را هم نمی دانم.... چرا من گیج و گمم.... چرا کتابها دیگر واژه ای ندارند که من آرام شوم.... چرا دیگر کسی شاهنامه نمی خواند.... چرا دیگر مادربزرگ نیسن تا برایم قصه ی بزبز قندی بگوید.... چرا دیگر من نیستم که برای خودم آواز بخوانم.... کتاب بخوانم.... شاملو بخوانم.... فروغ بخوانم... چرا اسم فروغ را از کتاب شاعران ایران و جهان حذف کردند.... چرا هنرمند بودن مصیبت است..... چرا من فرار می کنم.... چرا فرار می کنند از یک هنرمند.... چرا هنرمند بودن پول ندارد.... گناه است؟؟ افتخار است؟؟ نمی دانم.... نمی دانم.... دیگر هیچ چیز را نمی دانم... می خواهم بخوابم.... شاید خواب امشب کابوس نباشد... شاید رویایی باشد به رنگ..... نمی دانم....
"دلتنگیهای عجیب پاییزی من"
یادم هست وقتی هنوز کودکی بودم با شلوار مخمل کبریتی و دستهای کوچکی که همیشه در جیب بود.... گوشه ای به تماشای غروب می ایستادم و رفتن پرنده های مهاجر را که از بالاترین ارتفاع شهر گذر می کردند می نگریستم..... و شب با بچه های هم قد و قواره ام به شکار جیرجیرکهای سیاه می رفتیم و تا صبح کوچه های جنگی را زیر پا خرد می کردیم......
اینروزها عجیب دلم هوای دستهای کوچک و جیبهای کوچک شلوار کبریتی ام را کرده...... آسمان شهر ابری و گرفته است.... انگار پاییز دوباره فرا رسیده با هدیه های فراوان و عطر غم انگیزی که بوی تکرار می دهد.....نمی دانم شاید من خسته ام..... شاید هم اینروزها از من خسته اند......
یادم هست وقتی کودک بودم آنقدر بادبادک می ساختم تا خسته شوم.... با چه زحمتی حصیر جمع می کردم.... روزنامه های باطله را از پدرم.... کاغذهای الگو را از مادرم می گرفتم وبا سریش و سه پستون مشغول درست کردن و چسباندن ده ها بادبادک می شدم..... ( سه پستون میوه ایست که چسب دارد.... ). تمام که می شد منتظر باد می ماندم تا بیاید و بادبادکهای مرا به آسمان ببرد.... جایی که همان پرنده های مهاجر رفتن را آغاز کرده بودند.... و شب قورباغه ها را به بازیمان راه می دادیم و تا صبح کوچه های جنگی را زیر پا له می کردیم.....
می دانستی ما همه عاشق پروازیم؟؟!!
انسان این آرزو را به گور خواهد برد..... چرا که ما هیچگاه بالی نخواهیم داشت برای پرواز جز به رویا..... که آنهم رویا چینان با دستهای زشت و زمختشان آسمان را می دزدند.....
یادم هست وقتی بچه بودم آسمان وسعتی داشت به اندازه ی آغوش پدر.... پدر می آمد... با رویاهای شیرین می آمد.... اما؟؟!!
امروز نگاه می کنم به آسمان..... به دستهای پدر.... هر دو پیر و خسته اند و هیچ رویایی شیرینشان نمی کند.... جز به رویا که آنهم رویا بافان مثل قدیم رویایی ندارند در خور انسان و زندگی.....
چرا اینقدر خسته ام؟؟ نمی دانم از این همه کلمه که کنار هم چیده ام چه چیزی می خواستم بگویم؟؟!! چرا می دانم... می خواستم از تو بگویم..... از خودم.... از رویا بافان و رویا چینان و رویا دزدان..... اما من که رویایی ندارم!!!!
جز به رویا.... رویاهای بسیاری بود و هست که تنها من و تو را پرواز می دهند.... بالهایت را همیشه پنهان کن.... این پاییز هم فصل چینش بود.... اما برای بهار آماده شو تا سبزترین بالت را به رخ آسمان کشی.....
باور کن تا همینجا بیشتر نتوانستم بنویسم..... ذهنم یاری نمی کند..... بقیش رو بزار به حسابم.....
" رؤیای کلاغها پرواز مترسک بود"
فریاد می زنم.... تلخ و بلند.... من سیاهم.... همچون اعماق تاریک درونتان..... پرواز مال من است.... آسمان مال من است.... هر تیر چراغ برق... هر سیم سیاه برق.... هر بام خانه.... هر شاخه ی کاج... هر گوشــه ی این خیابان خالـی مال من است...من کلاغی فریاد زنم.... سکوتم.... نگاهم... لحظه لحظه ی روزگارم..... دلتنگ روزهای کلاغیست.... کلاغ بازیهای کودکانه ام.... کلاغ پرهای آشیانه ام.... کلاغ قصه های پر بهانه ام....
راستی من یک کلاغم..... سیاه سیاه... کوچگری از این شاخ به آن شاخه ی کاج.... رقصنده در ارتفاع حقیر بودنتان... پروازگری مغرور و افسونگر.... نگاهم پر خشم و پر کینه.... پرهایم همچون برق تیزی دشنه هاتان.... رویاهایم ســپید تر از خواب کودکانتان... صدایم پر سوز تر از هر ناله ی دلخراش پر خروشتان....
" مه آلود.... وقتی کوچه ها را طی کنی.... از دور دســت قـار قار من.... سـرما را لطیف همچون شـبنم نرم هوا بر تنت خواهد نشاند"... اما من هنوز یک فریاد سیاهم که بالهایی دارد به وسعت سپیدترین بال فرشتگان..... خوب نگاه کنید به پروانه های آزاد قلبم که از مجرای پیچ پیچ حنجرم پرواز کنان بیرون می جهند و فضای بالا سرتان را زنجیری می شوند برای لحظه ای کوتاه از عشقبازی کلاغهای خسته ی این کوچه باغ.....
مترسک تنهاست..... به یکجا نشینی عادت ندارد..... دلش می خواست پرواز کند.... کاج پیر گفت: تو تنها تکیه گاه هر کلاغی.... شانه هایت ایمن ترین امن گاه این بی امن ترین کوچه باغ است.... و من فریاد زدم..... هنوز هم..... کلاغـها فریاد زدند..... که تلخیم.... تلخ هر چه بادا باد..... بالاتر از سیاهی پرهای ما رنگی نیست.... لبخند پر معنای کاجـها در ذهنم نشست..... سپید بود و هم جنس رویای بچگیهایم که زیر پرهای سیاهم غرور و اصالت را پرواز می کرد..........
مادرم روزی از همین روزها..... پدرم روزی از همین روزها.... آسمان این کوچه باغ را فریاد زدند... و مورچـه ها ی حقیر و پست در یک چشم بر هم زدن تنها یک گلوله ی آلوده به خون پدر را برایم به هدیه گذاشتند.. و من فریـاد زدم: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
راستی با این فریاد چند ساله شدم؟
مهم نیست..... اما یادتان باشد که کلاغــها همیشــه رویای سپـیدشـان را زیر پرهای سـیاهشان پنـهان می کنند.... و بـر بلندترین ارتفاع سیاه اندیشه هاتان پرواز می کنند و روی لبخند خیس کاجهای دلتنگ لانه می سازند و مترسک پیر و تنهای این کوچه باغ را هرگز از یاد نخواهند برد.......
" و ما کلاغها فریاد زدیم: مترسک دارد پرواز می کند"
چقدر دلم گرفت.... دختری که خون همه ی چهره اش را پوشاند.... یقین دارم که رویاهایی داشت شبیه به همه ی رویاهای قشنگ.... صدای گلوله در ذهن چه تلخ می نشیند.... و بوی خون چه درد آور به مشام می رسد..... من دلم گرفته است..... صدای گلوله ها خیلی بلند است.....
متنی که می خوانید متعلق است به سه سال و اندی پیش در اراک که با عرفان شروع به نوشتن کردیم.... قرار بر این بود که من همین نثر را ادامه دهم و عرفان کودکانه هایمان را با همان زبان کودکی بازگو کند... اما هنوز که هنوز است کامل نشده.... به هر حال من این متن را به خوانش شما می سپارم.... هر گاه که عرفان کامل کرد آنوقت هر دو را با هم به خوانش شما خواهیم سپرد.....
" بچه که بودیم نتوانستیم جنگ را خوب معنا کنیم.... ولی امروز با خط خطی های چهره ی پدر مادرهای جنوب که روزگار نقش کرده.... با بوی خون و باروت و مرگ.... و سفیدی سر و صورتی که روزی روزگاری خط خطی نبودند.... عاشق بودند....می توانیم....."
" از پدر مادرهای جنوب که گذشت.... از بچه هاشان هم گذشت..... از بچه ی بچه هاشان هم گذشت... حالا ببینیم این روزگار که با همه دوست و با ما بیگانه با جنوبیهای مانده در گرگ و میش لحظه ها چه می کند...."
" گرگ و میش یعنی خاکستری.... خاکستری یعنی خاکستر.... خاکستری که ازاهالی جنوب به جا مانده است... و بچه های خاکستر نشین با بوی اهواز که شرجیهایش هنوز بوی باروت می دهد عاشق می شوند که مبادا پدر مادرهاشان را باد ببرد.."
" باد که می آید.... مرداد هم می آید.... شرجی تابستان اما ... خاکستری می آید... می کوبد بر سینه ی هر جنوبی که آوار دارد.... و پدر که بوی نفت می دهد.... سر می رسد... با سیگاری در دست..... مشتی خالی... ولی پر... خشکش می زند... یکجا آوار می شود روی آوار جنوب.... شوره زار خاکسترنشینان نمک گیرش می کند..... مادر کبود کبود از کوبش باد خاکستری سیاه به سر می کند چادرش را و روی آوارِ جنوبیِ پدر زانوهای خسته اش زمین را بوسه می دهند....."
" شب که می شود.... مرداد بوسه دارد... تلخ... تلخِ باد... تلخِ شرجی.... تلخِ لبهایی که مردادِ اهواز را صبح می کنند.... با تلخترین آواز جیرجیرکها و ستارگانی که لبخند می زنند و شوره زار خاکستر نشسته ها را قطره قطره می شمارند تا خوابشان ببرد....."
" وقتی جنوب خواب می بیند.... گرگ میش را می درد..... اما جنوب کوه ندارد.... گرگ ندارد... میش دارد..... خواب دارد.... سرخ سرخ.... تب دارد.... سرد سرد...... و تنها کارون می داند با دستهای مهربان و نجیبش... خیس خیس با طعم گس باروت..... هی بوسه می کارد بر کویر لبهای تبدار تا هذیان نگوید که گرگ می درد و باد می برد..... پدر را.... مادر را.... پرت می کند توی پر حرفیهای جنوب... که چقدر حرف دارد این جنوب... اگر گرگ میش را نبرد...."
" آنجا که کوه دارد.... خروس بیدار باش می زند..... اما جنوب که کوه ندارد... اگر هم خروس داشته باشد.... که دارد..... خوبش را هم دارد.... اما بچه های جنوب به صدایی سرخ و کشدار و ممتد خو کرده اند..... مثل پدر که به بوی نفت... آبی آبی.... سیگاری آتش می زند.... به مرداد نگاه می کند.... و شرجی رابا دود سیگار می بلعد... ریه هایش پر است از جنوب.... مادر نگاهش می کند .... نگران ریه هایش..... نکند..... باید این را پذیرفت.... هر چند تلخ... هر چند سیاهِ چادری رنگ.... اما خوب پدر سالهاست که جنوبیست.... جنوبی که باشی خروسهایت جنگی می شوند...."
"جنوب یعنی مادر.... جنوب یعنی پدر (بدون خط)..... جنوب یعنی کارون.... جنوب یعنی شرجی.... جنوب یعنی باران بر ساحل کارون.... و بر برگهای اُکالیپتوس..... جنوب یعنی چهار فصل.... جنوب یعنی دوست... یعنی ماه که روی کارون می افتد..... جنوب یعنی......."
" جنوب یعنی مرداد..... جنوب یعنی آوار.... جنوب یعنی آتش.... جنوب یعنی سرخ و کشدار.... جنوب یعنی باروت.. جنوب یعنی کودکانی که دست و پا و چشم و آرزوهایشان را به باد و آوار و خون و آتش سپردند....."
" جنوب یعنی خاکستر نشینی... یعنی خاکستری.... جنوب یعنی گرگ و میش.... یعنی جایی که کوه ندارد.... اما گرگ دارد.... برف ندارد اما گرگ دارد.... جنوب یعنی گرگ و میشی آمدن.... گرگ و میشی رفتن...... جنوب یعنی عصبانی.... یعنی دختر پسرهای جنگ خورده و بالا نیاورده..... جنوب یعنی گرم گرم گرم........ "
""
یکسال دیگر هم از این عمر کوتاه گذشت..... و من همچنان سال به سال بهاریه می نویسم تا دلم خوش باشد که بهار آمد و با عطر کوچه های جنوب..... پس کوچه های جنوب که همیشه دلتنگ تواند مست مست شوم...... همیشه جنوب دلتنگ دستهای توست.... به خصوص اینروزها کارون عجیب دلتنگی می کند.... تا دیر نشده کارون را با دستهایت مرهمی باش..... ""پیش از هر چیز از نوروز آغاز می کنم:
"نوروز جشنی آریایی نیست"
هزاران هزار سال پیش در دشتی سبز و بزرگ که امروزنامش خوزستان است.... توسط اقوام سومری که ساکنین اصلی این دشت بودند و بعدها به بین النهرین رفتند نوروز برگزار می شده است..... جشنی بزرگ و سرشار از زندگی..... که آریایی ها پس از ورود و بعد از وام گرفتن از فرهنگ اقوام سومری و عیلامی جشنی را که هنوزدر بین اقوام این دشت رایج بود به نام خود به ثبت می رسانند... چرا که با تاخت و تازهای بسیار آثار بجا مانده و و همچنین فرهنگ بزرگ و قابل تحسینشان از جمله آیین مادر شاهی (مادر سالاری) که آریایی ها با آیین پدر شاهی (پدر سالاری) خویش در هم می آمیزند..... مثل خیلی چیزهای دیگر از میان رفت و این نشانگر این است که در طول تاریخ دزدی از خوزستان امری رایج بوده است...... (برای خواندن متن کامل و صحت و سوق این مطلب (نوروز جشنی آریایی نیست) به کتاب جستاری در فرهنگ ایران نوشته ی مهرداد بهار فرزند ملک شعرا بهار مراجعه کنید)..
" شاید امسال این آخرین بهاری باشد که کارون در چشمهایش جاریست..... کارون تاریخ را به عمر خود تاریخ جریان داشته است.... حالا ببین حال و احوالش را که هر چقدر هم آسمان برایش اشک می ریزد باز توفیری نمی کند.... ترا به خدا دست از سر کارون بردارید.... نفتمان را که می برید.... گازمان را که می برید..... برقمان را که می برید.... دست کم بگذارید کارون نفسی تازه کند.... زاینده رود و باغهای میوه های ممنوعه ی یزد و تبریز و مشهد و شیراز و از همه مهمتر تهران هنوز سیراب نشده اند؟؟ می ترسم هر درخت تهرانی و تبریزی و اصفهانی آرام آرام طلب بشکه نفت هم بکنند..... به خدا مردم آبادان آب آشامیدنی سالم ندارند..... خرمشهر آب سالم که ندارد هیچ هم ندارد.... اهواز هم که همیشه دلتنگ تمام بی کسیهاست..... " میگُم کاش تموم شهرا می فهمیدن که اگه بِچِه ها جنوب نبودن یا بهتر بگُم خود خود جنوب نبود نفس هم نمی تونستن بکشن" اما چه فایده دارد این حرفها.... خاکش را ما می خوریم.... جنگش را ما می کشیم..... خونش را ما می دهیم..... آوارگیهایش را ما می کشیم..... بی آبیش را در حالی که همه ی سدهای آبی ایران در خوزستان است و از انبوه و فشار آب در حال ترکیدن اما باز هم ما باید تحمل کنیم..... چقدر بگویم؟؟ اهمیت دارد؟؟ اما یک چیز را خوب می دانم که هر چه را از جنوب بگیرند خون گرم و معرفتش را نمی توانند بگیرند..... این هم دردلی بود..... دلم نیامد حالا که بهار در چند قدمیست خاک کودکیهایم را تنها بگذارم.....
نوروز سبزو پر امیدی را برای تمامی همدرد نویسان گرگ و میش من و تو آرزومندم......
"ایدون باد"
چشمهایم را بستم … جنگ تمام نشد … بازهم بستم … تمام نشد … به مادرم گفتم: مگه نگفتی تا چشم بهم بذاری تمام میشه؟ چرا تمام نشد؟
مادرم با لبخندی تلخ و نگاهی خیس گفت: این بار اگه چشم به هم بذاری تمام میشه… قول میدم… قول میدم…بهت قول میدم… بعد با دستهای گرم و مهربانش چشمهایم را بست و سرم را به دامن گرفت … و تنها گونه ی من بود که زیر دستهای خدا از بارش باران سبز می شد.
چشمهایم را بستم… 1…2…3…4…5…6…7…8…9…10 … اومدم … شب بود…اما همه جا از سوسوی امید چشمهامان روشن بود … بیتا و لیلا… نوشا و یلدا…رحیم و مالک و عماد و اسماعیل همه قایم شده بودند… هیچکس نبود … نرم وسبک … راهروهای پیچ پیچ خانه ها را … زیر پله ها را … پشت فنس ها را گشتم … هیچکس نبود … بازهم گشتم … هیچکس نبود … نگاهم یک دورکامل گشت وگشت تا اینکه گوشه ی دیوار آجری خانه ی صبا خانم جوجه ی زیبای پرنده ای نا آشنا همه چیز را از یادم برد…غرق نگاهش شدم… معصوم و بی قرار بود… انگار چشمهایش کینه داشت… شاید… نمی دانم … من به او نگاه می کردم … و او به من … انگار زمان متوقف شده بود … هیچ حرکتی نبود… که ناگاه کسی فریاد زد: " سک سک " .
چشمهایم را بستم … اما انگار نبسته بودم… ترسی عجیب زیر پوستم می دوید …زیر پلک چشمهام … پدرم آرام می گفت: امشب بگذره فردا یه کاریش می کنم ... حتمآ یه کاری می کنم… باید یه کاری بکنم…اما جنگ بود و هیچ کاری از هیچ کس بر نمی آمد … جز انتظاری تلخ و تلخ و گزنده … که زیر چشمهای من پلکم را می پراند… و من چشم فرو بسته بودم تا شاید اشکهای مادرم … و دلواپسی های پدرم را نبینم… پلکم می پرید و دست های پدر بهترین جانپناه بود… مالک چند قدم آنطرف تر پشت پنجره ی اتاق سرک می کشید و مدام می گفت: تف به این زندگی … اون از خرمشهر که فقط چند تا آجر سوخته نصیبمون شد... اینم از اهواز که معلوم نیست سهممون چی باشه… و من که دلم نمی خواست در غم آنها شریک باشم … چشم فرو بسته بودم و به صبح فکر می کردم … به نوشا … به اسماعیل و عماد و لیلا و بیتا… به بازی … بازی … بازی.
چشمهایم را بستم… صبح همان روز بود که چشمهایم را بستم … وقتی عماد پسر همسایه را روی دست ها می بردند… و صبا مادرش لنگ لنگان با عبایی خاک آلود جیغ می کشید و گریه کنان می گفت: " یوما … یوما… لیِش یوما؟ ... لیش هیچ؟ … لیش احنا مصیوبین؟…
خمپاره درست آمده بود توی خانه ی آنها … یعنی جایی که عماد چشمهایش را بسته بود و خواب صبح می دید .
چشمهایم را بستم … باز کردم … بستم … باز کردم … بستم … باز کردم … باور نکردنی بود… انگار بزرگ شده بودم …جنگ تمام شده بود …و من به مادرم گفتم: جنگ همین بود؟ فاصله ی یک چشم بر هم زدن؟
مادرم نگاهی کرد و با آهی سنگین گفت: همین.
چشمهایم را بستم … باز کردم … تو را دیدم … حالا… امروز … من … تو … عشق… … دو نگاه که روزی کنار دیوار آجری خانه ای دریایی ساختند و در چشم های هم غرق شدند … واینک می روند تا سبزترین گونه های خیس این دیار که عشق را باور دارد … آن شب کنار دیوار آجری خانه ی همسایه من بودم و تو بودی … و چشم های خدا که بسته بود … مبادا که حسادت کند … و عماد فریاد زد: “سک سک”... و روزی دیگر رقم خورد … اما جنگ امانش نداد … مالک پشت پنجره ی اتاق به صندلی لهستانی تکیه داده بود و زیر باد پنکه ی انگلیسی سیگار دود می کرد و به کوچه پس کوچه های خرمشهر می اندیشید که جنگ به او هم امان نداد … (همین که خواست بگوید…جنگ صدایش را برید)…حالا … نگاهش خسته تر از همیشه … ریش هایش سفید … موهایش سفید… صدایش دیگر داریوش ندارد…مادرم می گفت: گفتن جنگ زود تموم میشه … میگن همه ی جنگ 9 دقیقه طول میکشه… 3 دقیقه قرمزه … 3 دقیقه سفیده … 3 دقیقه زرده…
حالا وقتی خودش را در آینه نگاه می کند آهی می کشد و می دانم ته دلش می گوید: خدا خیرتان ندهد … 9 سال تمام جنگ زده بودم…موهام سفید شد … صورتم چروک شد… دستهام …پاهام درد می کنه …کمرم … و 9 قوطی قرص قطار شده پوکی استخوانش را سوت می کشند.
چشمهایم را بستم … 8 سال گذشت … 16 سال گذشت… 32 سال گذشت…راستی ماهم پیر میشویم؟ اما جنگ نیست که دیگر؟
پدرم گفت : سال اول خونمون آوار شد … جنگ زده شدیم … آواره شدیم … آخرش معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد.
چشمهایم را بستم … جنگ تمام شد… حالا من ماندم و تو ماندی و یک دنیا خستگی … مادرم خسته … پدرم خسته…جنوب خسته… مالک خسته… رسول خسته …عرفان خسته…محمد خسته… عماد روی دستهای خسته … همیشه خسته… تحمل می کنند متن خسته ام را .
چشمهایم را بستم …
"…….."
چقدر از تو بنویسم خوب است؟ چقدر از تو... از عروسک های جنگ زده ی خواهرت... از انارهای ولگرد بی مادربزرگ... از سگ های کولی آنسوی ریل... از خروسِ گلادیاتور خانه ی پدری... از گیس های سیاه... از او که رفت و بادهای سرخ وزیدند، وما همه ی کیوسک ها را گشتیم. همه ی تابستان ها را گشتیم. اما باد وزیده بود و شن ردپا ها را می بلعید....
نه. نه رفیق! دیگر از اینکه بگویم "خسته ام"، خسته ام. از اینکه بگویم "جنگ ما را هم زد". اصلآً انگار واژه ها بوی نا گرفته اند. دست هایم کپک زده و هیچکس در راه نیست. راهِ ختمِ به دستهاش، ختمِ به باد شد و پسراهه های کودکی را هم که گم کرده ام. و بادبان. بادبانم اکنون که با مسیر شرجی، با مسیر شن، با مسیر روسپیان شهر، با مسیر مادرانِ بی انار، با مسیر عابران لبخند، دارم پرسه می رقصم. عصبی می رقصم. و اینبار برای بیست میلیون کلاشنیکف...
ببخش رفیق! ببخش که دوباره سر باز کرده ام و دارم دیروز و هنوز و همیشه ی سرزمینی را قِی می کنم که زخمواره ی بی پدریست. کُپه ی دردی تلخ. ببخش و دست تاریکت را در چشم هایم فرو کن که از این انوار مقدس در امان نیستم. بگذار در خیابانهای تنت آشوب بپا کنم! شورش کن در خیابانهای تنم، که سر هر چهارراهم گدایی ایستاده با اناری پوسیده در مشت. و مه تا مغز استخوان رسوخ می کند..... بگذریم.
خنجر از باختر می وزد و اهواز را گرگ و میش برداشته...
-------------------------------------------------------------------------------------
راستی وحید، دیروز مادرم زنگ زد گفت انقدر گرد و خاک تو هوا هست که چشم چشم رو نمی بینه.
گفت:
کاکُل خروسمون چکیده کف حیاط.
اراک
۱۳۸۷/۲/۱۳