X
تبلیغات
گرگ و میش من و تو

گرگ و میش من و تو

 

 

چشمهایم را بستم … جنگ تمام نشد … بازهم بستم … تمام نشد … به مادرم گفتم: مگه نگفتی تا چشم بهم بذاری تمام میشه؟ چرا تمام نشد؟

مادرم با لبخندی تلخ و نگاهی خیس گفت: این بار اگه چشم به هم بذاری تمام میشه… قول میدم… قول میدم…بهت قول میدم… بعد با دستهای گرم و مهربانش چشمهایم را بست و سرم را به دامن گرفت … و تنها گونه ی من بود که زیر دستهای خدا از بارش باران سبز می شد.

چشمهایم را بستم… 1…2…3…4…5…6…7…8…9…10 … اومدم … شب بود…اما همه جا از سوسوی امید چشمهامان روشن بود … بیتا و لیلا… نوشا و یلدا…رحیم و مالک و عماد و اسماعیل همه قایم شده بودند… هیچکس نبود … نرم وسبک … راهروهای پیچ پیچ خانه ها را … زیر پله ها را … پشت فنس ها را گشتم … هیچکس نبود … بازهم گشتم … هیچکس نبود … نگاهم یک دورکامل گشت وگشت تا اینکه گوشه ی دیوار آجری خانه ی صبا خانم جوجه ی زیبای پرنده ای نا آشنا همه چیز را از یادم برد…غرق نگاهش شدم… معصوم و بی قرار بود… انگار چشمهایش کینه داشت… شاید… نمی دانم … من به او نگاه می کردم … و او به من … انگار زمان متوقف شده بود … هیچ حرکتی نبود… که ناگاه کسی فریاد زد: " سک سک " .

چشمهایم را بستم … اما انگار نبسته بودم… ترسی عجیب زیر پوستم می دوید …زیر پلک چشمهام … پدرم آرام می گفت: امشب بگذره فردا یه کاریش می کنم ... حتمآ یه کاری می کنم… باید یه کاری بکنم…اما جنگ بود و هیچ کاری از هیچ کس بر نمی آمد … جز انتظاری تلخ و تلخ و گزنده … که زیر چشمهای من پلکم را می پراند… و من چشم فرو بسته بودم تا شاید اشکهای مادرم … و دلواپسی های پدرم را نبینم… پلکم می پرید و دست های پدر بهترین جانپناه بود… مالک چند قدم آنطرف تر پشت پنجره ی اتاق سرک می کشید و مدام می گفت: تف به این زندگی … اون از خرمشهر که فقط چند تا آجر سوخته نصیبمون شد... اینم از اهواز که معلوم نیست سهممون چی باشه… و من که دلم نمی خواست در غم آنها شریک باشم … چشم فرو بسته بودم و به صبح فکر می کردم … به نوشا … به اسماعیل و عماد و لیلا و بیتا… به بازی … بازی … بازی.

چشمهایم را بستم… صبح همان روز بود که چشمهایم را بستم … وقتی عماد پسر همسایه را روی دست ها می بردند… و صبا مادرش لنگ لنگان با عبایی خاک آلود جیغ می کشید و گریه کنان می گفت: " یوما … یوما… لیِش یوما؟ ... لیش هیچ؟ … لیش احنا مصیوبین؟…

خمپاره درست آمده بود توی خانه ی آنها … یعنی جایی که عماد چشمهایش را بسته بود و خواب صبح می دید .

چشمهایم را بستم … باز کردم … بستم … باز کردم … بستم … باز کردم … باور نکردنی بود… انگار بزرگ شده بودم …جنگ تمام شده بود …و من به مادرم گفتم: جنگ همین بود؟ فاصله ی یک چشم بر هم زدن؟

مادرم نگاهی کرد و با آهی سنگین گفت: همین.

چشمهایم را بستم … باز کردم … تو را دیدم … حالا… امروز … من … تو … عشق… … دو نگاه که روزی کنار دیوار آجری خانه ای دریایی ساختند و در چشم های هم غرق شدند … واینک می روند تا سبزترین گونه های خیس این دیار که عشق را باور دارد … آن شب کنار دیوار آجری خانه ی همسایه من بودم و تو بودی … و چشم های خدا که بسته بود … مبادا که حسادت کند … و عماد فریاد زد:   “سک سک”... و روزی دیگر رقم خورد … اما جنگ امانش نداد … مالک پشت پنجره ی اتاق به صندلی لهستانی تکیه داده بود و زیر باد پنکه ی انگلیسی سیگار دود می کرد و به کوچه پس کوچه های خرمشهر می اندیشید که جنگ به او هم امان نداد … (همین که خواست بگوید…جنگ صدایش را برید)…حالا … نگاهش خسته تر از همیشه … ریش هایش سفید … موهایش سفید… صدایش دیگر داریوش ندارد…مادرم می گفت: گفتن جنگ زود تموم میشه … میگن همه ی جنگ 9 دقیقه طول میکشه… 3 دقیقه قرمزه … 3 دقیقه سفیده … 3 دقیقه زرده…

حالا وقتی خودش را در آینه نگاه می کند آهی می کشد و می دانم ته دلش می گوید: خدا خیرتان ندهد … 9 سال تمام جنگ زده بودم…موهام سفید شد … صورتم چروک شد… دستهام …پاهام درد می کنه …کمرم … و 9 قوطی قرص قطار شده پوکی استخوانش را سوت می کشند.

چشمهایم را بستم … 8 سال گذشت … 16 سال گذشت… 32 سال گذشت…راستی ماهم پیر میشویم؟ اما جنگ نیست که دیگر؟

پدرم گفت : سال اول خونمون آوار شد … جنگ زده شدیم … آواره شدیم … آخرش معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد.

چشمهایم را بستم … جنگ تمام شد… حالا من ماندم و تو ماندی و یک دنیا خستگی … مادرم خسته … پدرم خسته…جنوب خسته… مالک خسته… رسول خسته …عرفان خسته…محمد خسته… عماد روی دستهای خسته … همیشه خسته… تحمل می کنند متن خسته ام را .

چشمهایم را بستم …

+ نوشته شده در  ساعت   توسط وحید فقیهی  |